
چند روزه میخوام بنویسم و وقت نمیشه. خودمم کوتاهی می کنم. ماجرا اینه کار منو خفه کرد! یا من کار و ! خیلی خسته ام و دائم کسر خواب دارم و به خانواده م نمی رسم و هی دارم حسرت می خورم که لحظه هام بی زندگی کردن داره میره. احسان جذابیت سابق رو نداره. شاید این حرفم از خستگیه. بهنام هم یه جور خوب و بدی قاطیه بس که درون گراس. از شاعرشیته خسته ام. از سر سنگین بودن و عوضی خوب بودنش. دلم یه ماجرای تازه میخواد! خیانت نه. یکی بیاد. احسان بره. و من به زندگی شیطونی م برگردم. اینا هم حتما از خستگیمه که میگم. عروس...
ادامه مطلب