اینجا یک من واقعی می نویسد!

متن مرتبط با «4» در سایت اینجا یک من واقعی می نویسد! نوشته شده است

95/3/27

  • نیلوبلاگ

    برنده شدم. این که دیشب تا 9 و نیم سر کار بودم و الان از خونه شاعر شیته میام و جالب اینه حتی دست هم با هم ندادیم یعنی برنده شدم. هوای نفس لعنتی بردم ازت! خوشحالم. گفتم مراقب خودم هستم و بودم. خدا حواسش به من بود. خدا حواسش به من هست. و روزهای خوب خدا . .xa0 محسن دیشب گفت کی زندگی می کنی؟! جوابی نداشتم چون من اصلا زندگی نمی کنم. فقط کار می کنم. اما باید پس انداز کنم که یکی دو تا سفر خیلی خوب برم. که خستگی این همه کار از تنم بره. مامان و ببرم شیراز. یا مشهد. یا کیش. جالب تر اینه که خوابم نمیاد! خدا...

    ادامه مطلب
  • 95/4/22

  • نیلوبلاگ

    خب . . من یه آدم خاطره باز با مزه ام! تولد نویده! و حتی قیافه ش یادم نمیاد! همه چی خوبه و شلوغ. خدا رو شکر. خواستگار پیدا شده از همسایه که نه گفتم دیشب. اما خب. حسش خوب بود. دیگه که هیچی . . خدایا دوس ت دارم. تنهام نذار....

    ادامه مطلب
  • 95/6/7

  • نیلوبلاگ

    دقیقا سه ماهه دیگه 28 سالگی م تموم میشه! که اصلا مهم نیست! خسته ام! امشب دارم میرم کرمانشاه! بیخودی دارم میرم! دارم میرم کمی فراموش کنم! کمی دوستامو ببینم! کمی زندگی کنم! کلی قرار گذاشتم. با بچه های شاعر توی کافه مریم. با بچه های مدرسه خونه ی نگین. خسته ام. خدایا مراقب مامانم باش. خواهش می کنم....

    ادامه مطلب