
پاییز به نیمه رسید و یه باورن درست و حسابی نیومده هنوز. دور وزه سوز داره هوا. دیشب رفتیم نیاوران با احسان.xa0 همسایه طبقه بالایی داره من و هر روز می رسونه تا مترو. خوااااابم میاد اول هفته ای. خوشبختم. خدایا شکرت . . خدایا کلی آرزو دارم . .xa0 خدایا تو رو دارم . .xa0...
ادامه مطلب
یه هفته س پاییز شروع شده تقریبا. اون بنگاه داره که پارسال دنبال خونه می گشتم بهم پیشنهاد داد! امروز صبحم همسایه محترم لطف کرد تا مترو من و رسوند! خوابم میاد و نزدیک پریودیمه! یه کم کلافه م و حالم از بچه های اون طرف به هم می خوره! خسته ام! نه! داستانم داره به جاهای خوبی می رسه! به احسان داداشم گفتم که اونم بنویسه. خدا رو چه دیدی! گفتم مامان برام یه کتابخونه جدید بده بسازن! یه فکری هم باید برای میز کامپیوتر کنم! کم کم! فیلم باید از سکینه بگیرم! کلا روزا خوبه و اینا! خدا رو هزار هزار هزار بار شکر. ...
ادامه مطلب
دقیقا سه ماهه دیگه 28 سالگی م تموم میشه! که اصلا مهم نیست! خسته ام! امشب دارم میرم کرمانشاه! بیخودی دارم میرم! دارم میرم کمی فراموش کنم! کمی دوستامو ببینم! کمی زندگی کنم! کلی قرار گذاشتم. با بچه های شاعر توی کافه مریم. با بچه های مدرسه خونه ی نگین. خسته ام. خدایا مراقب مامانم باش. خواهش می کنم....
ادامه مطلب
خسته نیستم. چند شبه 7 و نیم کارم تموم میشه. 7 ساعت شبا می خوابم. پس انداز دارم. حالم بد نیست. احسان خوبه. خونه آرومه. از بهنام و شاعر شیته دورم. قد یه قرن. شعر نمیگم. خواب بد می بینم. دلم میخواد یه عالمه پس انداز داشته باشم و کلی سفر برم و دوستامو ببینم. دلم میخواد خیلی ها رو سر کار خفه کنم. دلم میخواد کلی بخورم اما کلی لاغر شم. خسته ام. نه. نیستم. خسته ام. احساس بطالت می کنم. باید نیمه دوم سال برم باشگاه. کلاس زبان. فیلم زیاد ببینم. باید خوب باشم و پر انرژی. خدایا دوس ت دارم. خدایا حواسم هست. خ...
ادامه مطلب